تبليغاتX
بی خبران
یه دوست یه جایی یه چیزی میگه که دوست داره دوستاش گوش کنن

به نام خدا

ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی   *   اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

این خون که موج می زند اندر جگرتورا * در کار رنگ وبوی نگاری نمی کنی

در آستین جان تو صد نافه مدرجست     آن را فدای طره ی یاری نمی کنی

چوگان حکم در کف و کویی نمی زنی   *   باز ظفر به دست شکاری نمی کنی

ساغر لطیف و پر می و می افکنی به خاک  *  و اندیشه از بلای خماری نمکنی

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا * بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی

ترسم کزین چمن نبری آستین گل  *  کز گلبنش تحمل خاری نمی کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت  *  کز جمله می کنند تو باری نمی کنی

ماه رمضون هم خیلی سریع اومد و گذشت و من هنوز از خودم نگذشتم،شاعر چه زیبا می گه:توبه برلب سبحه بر کف دل پر ازشوق گناه،معصیت را خنده می آید ز استغفار ما.

خیلی وقت بود وبلاگم را بروز نکرده بودم حقیقتا هنوز هم دستم به نوشتن نرفت و یه شعر از حافظ عزیز نوشتم تا نوشته باشم،حس کردم شاید این شعر بیشتر به حالم نزدیک باشه.راستی یه چند وقتیه که تو یه دو راهی موندم دوراهی که تصمیم گیری برام خیلی سخت شده ،نمیدونم چقدر تو دوراهی موندین اما خدا کنه یا هرگز نیافتین و یا اگه افتادین هر دو دوراهی به عاقبت به خیری ختم بشه ،تو دوره زمونه ایی که حفظ کردن ایمون مثل نگه داشتن گوی آتشین تو دسته داشتن قوه ی فرقان یه نعمت که خدا فقط به مقربانش میده.شما دوستان حتما از این مقربان هستین پس تو رو خدا برای من کمترین هم دعا کنین تا بهترین را رو انتخاب کنم.

راستی یه چیزی چند روز پیش که دوباره مدرسه ها باز شدن و بوی مهر و مهربونی رو می شد حس کرد،یهو یه حس عجیبی بهم دست داد شاید اولین باری بود بعد 16 سال دیگه هیچ ذوق وشوقی تو این وقت از سال برای مدرسه رفتن نداشتم و ازاینکه نمی تونستم دوباره این حس خوب در کنار هم بودن رو داشته باشم احساس دلتنگی عجیبی کردم،و گفتم دیگر هرگز آرزو نخواهم کرد حتی شبهای سرد وسخت امتحان زودتر بیایند وبروند،هرگز آرزو نخواهم کردبزرگتر شوم.

دلم تنگه دلم تنگه برای گریه کردن ،کجاست مادر کجاست  گهواره ی من.

بیاین حداقل تو این دنیای مجازی با به یاد هم بودن و با مهربان بودن مهربان اندیشیدن احساسهای دلتنگی رو که می دونم تو دل همتون یه وقتایی می آد رو کمی کم کنیم.

بس دیگه،ناسلامتی قرار بود چیزی ننویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:2  توسط مهدی  | 

در این پست قصد دارم مطلبی که در جشن دانشجویی مون کامل خونده نشد رو براتون بدون سانسور بزارم.قبلا از نظرات زیبای شما متشکرم

                            به نام خدا

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی                                                                            

در سپیده دم روز جمعه پانزدهم شعبان سال( 255 ه ق) زمین دوباره جان گرفت و خورشیدی از زمین نورش را به آسمان هدیه داد ،آری صالحی بدنیا آمد تا صلح را که آرزوی دیرینه ی زمینیان بود برای آنان به ارمغان آورد.نوری که فروغش در دل تاریخ روان گشت و در همه ی اعصار جاری بود تا اینکه به ما برسد و ما امروز میلاد آن نور را جشن میگیریم و به یکدیگر تبریک می گوییم ،آری میلاد مهدی (عجه الله فرجه شریف)مبارک.

         تبریک می گوییم چون در چنین روزی شور به شراب برگشت و آبرو از کاخ نشینان شراب خار بربست  ،تبریک می گوییم تا یادمان باشد او خواهد آمد ،تا یادمان باشد منتظر هستیم،آنهم منتظر کسی که صالح هست و جهان را پر از عطر گل و گلاب خواهد کرد ،منتظر پرده نشینی که گویا خودمان پرده اش را دوخته ایم آنهم با چه نقش و نگاری همه اش نقش دنیاست.

راستی وقتی به جشن تولد کسی می رویم که او را بسیار دوست داریم چه میکنیم؟ حتما هدیه ایی به او می دهیم و در جشن به او تقدیم کرده وبه او تبریک میگوییم ،اما اکنون چه آورده ایم؟اصلا خانه ی دوست کجاست؟

اجازه بدهید بگویم چه آورده ام و روی هدیه ام چه نوشته ام:

           به نام خدا

        "مولا وآقایم سلام ،آمده ام و در جشن تولدت شرکت کرده ام ،همیشه برای حضور کسی که جهان را گلستان میکند لحظه شماری می کنم،امروز هم هدیه ای آورده ام ،هدیه ام سبدی است که در آن انتظاراتی که شما از بنده دارید را نوشته و همیشه آن را اجرا میکنم .همیشه برای آمدنتان دعا میکنم ،همیشه به یادتان هستم و هرگز گناه نمیکنم،هرگز حق کسی را پایمال نکرده ام، به دین جدت محمد پایبند هستم و همیشه نماز وقرآن میخوانم وبدان عمل می کنم ،همیشه با توسل به شما با خدایم سخن میگویم ،راستی درسهایم را هم خوب خوانده ام  می بینی امروز هم جشنمان با جشن تولدت یکی شده است .

مولا جان خیلی دوستت دارم و سعی می کنم هیچ گاه دروغ نگویم مولا وآقایم همه ی اینهایی که گفته ام را در سبدی تقدیم شما میکنم"

  راستی دروغ گفته ام؟می دانم آقا حتما میگوید چه سبد آرزوی زیبایی داری آرزوهایی که از واقعیت دورند باشد تو هم سبد پرده ات را به من هدیه کن.

                                                                                                                     ما ز یاران چشم یاری داشتیم                                                                                           خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

در تکاپوی زندگی،خود را اسیر هواهای نفس کرده ایم و برای او پرده هدیه آورده ایم پرده هایی که با گنا هانمان تزیینش کرده ایم و حال دعا میکنیم  مهدی بیا ،و هر سال در روز نیمه ی شعبان همان جملات کلیشه ایی همیشگی را میشنویم :

"امروز تولد امام دوازدهم مان است نام او محمد ولقب معروفش مهدی است نام پدر بزرگوارش حسن عسکری(ع)و نام مادر بزرگوارش نرجس است و در پانزدهم شعبان سال 255 ه ق  در شهر سامرا به دنیا آمده است "

آری هر سال شناسنامه ات را می خوانیم ولی هرگز با شناسنامه ی دلت آشنا نشدیم و آنچنان دروغ گفته ایم  منتظرت هستیم که خو د    دروغمان را باور کرده ایم چرا که منتظر صالح خود باید صالح باشد.

 مهدی جان ببخش اگر با گناهانمان زخم بر دلت نهاده ایم و میدانیم نور وجودت آنچنان با عظمت است که همیشه راه را برای آمدنمان باز می گذارد پس از شما می خواهیم برای ظهورمان دعا کنید تا پرده های غیبت را بدریم وما را به جرگه ی یاران خود بپذیر که جهان تشنه ی عدالت است ،که جهان را ناله مظلمومان فرا گرفته است.بیا و انسانیت را زنده کن و بشر را که در دریای توهم و خیال غرق شده است    نجات بده.

عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم   *   روی وریای خلق به یکسو نهاده ایم

طاق ورواق مدرسه وقال وقیل علم      *  در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم  *  هم دل بر ان دو سنبل هندو نهاده ایم

عمری گذشت تا به امید اشارتی       *     چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ایم

ما ملک عافیت نه به کشکر گرفته ایم   * ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال   *  همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز    *   بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم

در گوشه ی امید چو نظارگان ماه     *    چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم

گفتی که حافظ دل سرگشته ات کجاست    * در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:5  توسط مهدی  | 

به نام خدا

"پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبی نرسد"

"میزان ،رای ملت است"

یادم می آد این جملاتی بود که روی دیوار های شهر می نوشتن این سخنان حضرت امام (ره)هست که تقریبا" همه ی ما شنیدیم و تازه گی ها هم خیلی ها هستن ادعا می کنن ما پیرو خط امام هستیم.

آی مردم

آی مردم

آی جوون ها

نمی دونم به کی رای دادین و نمی خام هم بدونم اصلا" چه اهمیتی داره بالاخره به یکی رای دادین دیگه!!!

اما چیزی که معلومه اینه که رهبرمون تنها مونده

از همین جا دارم می گم باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم

من اگه طرفدار آقای مهندس موسوی بودم خوب جای خودش اما اگه آقای موسوی طرفدار ولایت فقیه و رهبری نباشه دیگه حسابش با من جداست

حالا دیگه کار به جایی رسیده که این بیگانگان و دشمنان قسم خورده ی اسلام و ایران به فکر مردم ایران هستن و برای آزادی ایرانم نگران.

آخه کی می تونه باور کنه شبکه bbc persian که بودجه اش از طرف دولت انگلیس تامین میشه برای ایران عزیزم نگران باشه

برای آگاهی همه ی دوستان می گم یکی از راههایی که این افراد برای پیشبرد اهدافشون انجام میدن نفوذ از طریق وبلاگ های ایرانی وایجاد شبه در بین مردم و جوونها هست.

او جمله ی آخر اینکه:

      وای اگر خامنه ایی حکم جهادم دهد ... .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 3:7  توسط مهدی  | 

به نام خدا

وای چقدر زود می گذره این زمان،من هنوز تو فکر اون مادر شهیده هستم که بعضی از دوستانی که لطف دارن می آن و میگن نمی خوای به روز بشی!و من همچنان به دنبال مطلبی که برازنده ی حضور دوستان باشه تا وقتشون رو تلف نکرده باشم .

 

یادم نمی آد این روز با روزهای دیگه برام زیاد فرق داشته باشه، یعنی تو این روز فکر کنم حالا مگه چی شده .

البته همیشه این روز رو یه نفر به یادم می آورد و من هم بهش تبریک می گفتم خیلی هم با معرفته چون اکثر اوقات با هدیه ندادن بهش خیلی شرمنده میشم.

بودن یا نبودن مسئله این است !همون جمله ی معروف، زندگی هم همین یک کلمه هست گاهی هستی و بودن رو تجربه می کنی وگاهی هم نیستی و نبودن رو عادت خواهی کرد.و ما همیشه تو این روز می خایم بودن رو معنی کنیم و برای این بودنمون هم ارزش قائل شیم.باشیم تا هستیم و حتی زیبا باشیم تا باشیم یعنی زیبا زندگی کنیم ،اما تو این بین یعنی بین بودن ونبودن گاهی اوقات دل آدم ،پای آدم، وخدایی نکرده فکر آدم ،به راهی که نباید بره می ره وارزش آدم رو به سویی سوق میده که دیگه  بودن چون نبودن بی ارزش خواهد بود ودر این بین هستن آدمهایی که چنان خودشون رو تربیت کردن ،دلشون رو ،فکرشون رو،و... چنان تریبت کردن که نبودنشون چون بودنشون باارزش خواهد بود واگر از دیده ها برن از دلها هرگز نخواهند رفت.

زیاد به جاده خاکی نرم ،فکرش رو بکنین اگه باشی کسی نفهمه که هستی اما همینکه بری و همه حسرت با تو بودن رو داشته باشن چقدر بد میشه ،یا اصلاً نه کسی پیشت باشه و همینکه از پیشت رفت بدونی چه قدر بد کردی در حقش و باید بیشتر از اینها جویای حالش میشدی و مشکلاتش رو پیگیری میکردی،و این اخلاق جنس بشره قدر هر چیزی رو زمانی می دونه که از دستش بده و دوستامون و یا خودمون این روز رو جشن می گیریم تا یه بار هم که شده تو سال یاد آوری کنیم که هستیم و بودیم هر چند که شاید نیازی هم به این گفتن نداشته باشیم اما حداقل گله ایی نمی مونه که دوستامون فردا نگن که فراموشت کردیم.

بیاین از یه دید دیگه به این روز نگاه کنیم باز هم از نگاه مرگ دوست سمج ما که هر جا می ریم دنبالمون می آد ویه روز ما رو در آغوش می گیره.چقدر خوبه تو این روز یه یاد بیاریم که چقدر زود زمان می گذره و یه سال بر عمرمون اضافه میشه و چقدر زود داریم پله های عمر رو طی می کنیم و ازش بالا می ریم .یادمون بیاد که داریم به دوستمون نزدیک میشیم و باید قبول کرد مأمنی نداریم جز اینکه باید به همه و حتی خودمون خوبی کنیم .

راستی تا یادم نرفته بذارین حکایت اون عارف رو بگم که ربطی هم به قضیه نداره(البته نه برای همه):می گن از یه عارفی پرسیدن که اگه وقتی که سالم و تندرست باشی ودر ناز و نعمت به سر ببری و همه ی دوستات هم همیشه بهت سر بزنن اما همینکه مریض بشی و دیگه فقر هم بهت رو بیاره و اونوقت دوستات ازت دور بشن تو چه حسی به دوستات پیدا میکنی ؟می دونین این عارف چه جوابی داد ؟!فکر نکنم کسی تو دنیا مثل او جواب بده ،گفت:خوشحال میشم که دوستام زمانی که من خوب وسرحالم و از دستم کمکی بر می آد به من سر میزنم و وقتی که فقیرومریض شدم به من سر نمیزنن تا من شرمنده شون نشم و در مقابلشون سر افکنده نشم ،آره من خوشحال میشم .

البته من که فکر نکنم که اینجوری بتونم باشم.

خوب دیگه تولد تولد تولدم مبارک ،من و خواهرم درست تووسط بهار ودر قلب این فصل زیبا به دنیا اومدیم.و میدونم که باید تو یکی از این فصل ها هم برم.خلاصه دوستان من در این چند بهاری که از خدا عمر گرفتم تجربیدم که دنیا ارزش تجربه کردن رو نداره و زندگی هم همیشه بد نخواهد بود .در یافتم خدا همه جا هست وعادل تر از او خودش خواهد بود.

دوست دارم برام دعا کنین تا از این زندان،از این غربتکده جان سالم به در برم،دعا کنیم تا همیشه به یاد هم باشیم و هر بهونه ی کوچیکی رو بهونه کنیم برای با هم بودن واز حال هم خبر دار شدن.

زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست.

خداحافظ همین حالا... .     

راستی با هم مهربون باشیم.یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 2:18  توسط مهدی  | 

 به نام خدا

لا لا لا لا لایی

لالا لالا  لالایی

لالا لالا گل دشتی همه رفتن تو برگشتی

لالا لالا گلم باشی بزرگ شی همدمم باشی   لالا لالا لالایی

و مادر کودک 17ماهه اش رو به آرومی خواب میکنه .و حسین هم چشمای کوچیکش رو به آرومی میبنده و می خوابه .مادر حسین هم میره دنبال کارهایی که باید انجام بده .پدر حسین چند ماه پیش تو یه تصادف رانندگی میمیره وحسین و مادرش رو تنها میذاره.مادر حسین هم الآن کار خیاطیش رو زیاد تر کرده،گاهی هم برای کار به خونه ی مردم میره .مادر حسین خیلی حسین رو دوست داره و همیشه به این امید کار میکنه که یه روزحسین بتونه به جایی برسه و زحماتش رو جبران کنه.روز ها شب میشن و شبها صبح یه بار که حسین 7،6 ساله بود به شدت مریض میشه مادر حسین ،حسین رو به خیلی از دکترها نشون میده اما انگار خدا با این مادر مهربان کارها داره .مادره نذرحضرت ابوالفضل(ع) میکنه و به خدا میگه خدا جون من پسرم رو با عشق حسین(ع)و ابوالفضل(ع) بزرگ کردم پس تو رو به مقربانت تو رو به اباالفضل علی(ع)پسرم رو شفا بده ،منم قول میدم پسرم رو حسینی بار بیارم ،مادره تربت کربلا رو تو یه لیوان آب حل میکنه و میده به حسین،حسین بعد مدتی که مادرش رو حسابی خسته کرده بود شفا پیدا میکنه .حسین میره مدرسه کم کم دبستان تموم میشه وبه راهنمایی میره .مادرحسین هم کم کم داره پیر میشه و دستاش پینه بسته و چشهاش هم کم سو شده .

حسین با نمرات خوبی که میگیره سعی میکنه مادرش رو خوشحال کنه .راستی باید بگم حسین بچه ی همین مادره که وقتی میخواست بهش شیر بده وضو میگرفته وبا لقمه های حلال بچه اش رو بزرگ کرده پس میدونه که باید زحمات مادرش رو جبران کنه .حسین دیگه 18ساله شده و باید خودش رو برا دانشگاه آماده کنه با همه سختی هایی که داره تو رشته مهندسی مکانیک قبول میشه و مادرش رو خوشحال میکنه مادر هم که می بینه نهالش داره بزرگ میشه وشکوفه میده خوشحاله گریه اش میگیره و تو چهره ی پسر پدر رو می بینه.سال دوم دانشگاه بود که صدام به ایران حمله ی نظامی میکنه و حضرت امام خمینی(ره) هم دستور جهاد میده.

حالا چی میشه!؟حسین که برای رفتن به جبهه بی قراره نمیدونه که اگه تصمیمش رو به مادرش بگه مادرش چیکار میکنه ؟

بالاخره یه روز دلش رو به دریا میزنه و به مادرش میگه مادر

مادر ازتون اجازه میخوام تا به ندای رهبر وولی ام لبیک بگم.

مادر که آیه ی «اَطیعوالله واطیعوالرسل واولااَمرِمنکُم»رو بارها شنیده داشت

نگاهی با محبت وبا هزاران حرف به فرزندش میکنه ومیگه پسرم تونذر حسین وابوالفضل(ع)هستی اگه رهبرمون گفته پس چرا منتظری اجازه ی من رو می خوای چه کنی ،برو پسرم برو دلبندم برو پاره ی جگرم برو که حسین(ع)پشت وپناهت .

حسین هم کوله پشتیش رو جمع میکنه و مادر با اینکه میدونه شاید دیگه بچه اش رو نبینه اونو از زیر قرآن رد میکنه ،بعد بچه اش رو که حاصل همه ی عمرش تو بغلش میگیره و میگه حسین جان به من فکر نکن وبرو تا توان داری با دشمن بجنگ تا بتونی دینت رو اسلامت رو کشورت رو حفظ کنی .حسین جان، ولی یه چیزی ازت می خام ،حسین جان اگه الان فراموشم کردی عیب نداره ولی تو رو به جان زهرا(س)اون دنیا من رو فراموشم نکن.

حسین جانم برو... .

حالا دیگه مادره تنهاتر از همیشه شد وچشمان کم سویش همیشه خیره به در که پسر دلبندش رو دوباره تو آغوشش بگیره.به خدا من نمی دونم چی بنویسم

نمیتونم احساس مادرها رو بگم وقتی زحمت یه عمر کنارشون نباشه. خودتون تصور کنین که مادر حسین در ایام فراغ چه میکشه. مادر همیشه خبرهارو پیگیری میکنه تا شاید خبری از حسینش بیارن (حسین جان تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز وگرنه عاشق ومعشوق راز دارانند).

یه شب مادر یهو از خواب بیدار شد انگار خبری شده انگار سروش غیب خبری آورده.

مادر تا صبح بیدار میمونه تا شاید فردا خبری بیارن .(پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود،رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار...)  به مادر خبر میدن که پسرت دیشب توی عملیات تیر خورده و مادر رو به بیمارستانی که حسین بستری بود میبرن .

تیره کارش رو کرده بود، دیگه حسین شهید شده بود ومادر رو نتونست ببینه.

مسئولین بیمارستان هم گفتن به دلیلی شلوغی همه شهدا رو به بهشت زهرا بفرستن مادر رو هم میبرن اونجا.

حالا مادر قراره پسرش رو ببینه .حالا مادره چی می خواد با پسرش درد ودل کنه؟ ،پسرم مگه قرار نبود بزرگ شی زحماتم رو جبران کنی ،پسرم مگه نمی خواستی بزرگ شی همدمم باشی،پسرم خوابیدی !؟بلند شو حسین منم مادرت.حسین بلند شو هنوز درست که تموم نشده یه بار دیگه چشاتو باز کن تا من اون چشمهای قشنگت رو ببینم،حسین بلند شو تنبل الآن چه وقت خواب،بلند شوسوزنم رو نخ بکش هنوز یه خیلی لباس دارم که باید بدوزم،حسین مگه با تونیستم ،چرا من و تنها میذاری

حسین

حسین...  .

و حسین رو آروم با دستاش بلند میکنه و به کمک دوستای حسین می ذارنش  تو قبر ،مادر میره بالای سر حسین و آروم زمزمه میکنه:

لا لا لا لا لایی

لالا لالا  لالایی

لالا لالا گل دشتی همه رفتن تو برگشتی

لالا لالا گلم باشی بزرگ شی همدمم باشی   لالا لالا لالایی

و حسین آروم تو سینه ی خاک آروم میشه وکم کم هم صدای مادر ،نه انگاری نَفَسهای مادر هم قطع میشه ومیره پیش حسین تا با هم شعر عشق و بودن رو زمزمه کنن.

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود *ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم*حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چوشمع*جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود.

و این نوشته ایی است تقدیم به همه ی مادران شهید که همیشه خودم رو مدیونشون می دونم.

با مهربانی زندگی زیباتر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:42  توسط مهدی  | 

به نام خدا

صدای پایش را می توان شنید.صدای غوغای زمین میآید صدای آشنای پای آب می آید آری باید کمی گوشمان را تیز کنیم:یا حتی نه اگر کر هم باشیم باز هم می توان صدای پای ماه محرم راشنید.

ماه خون ماه حق وباطل ماه جنگ نفس با شیطان. آری ماه حسین می آید.دوباره صدای زنجیر و طبل وعزاداری سینه زنان در کوچه پس کوچه شهرمان می پیچد وهمه زانوی غم بغل می کنند.این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست .

خودم روتو مراسم سینه زنی وعزای حسین شرکت می دم تا غباری از بوی حسین بر تنم بنشینه تا بگم من هم حسینیم تا باز هم عباس عباس بگم و ادعا کنم که جوونیم فدای عباسه.تا ادعا کنم من می خام مثل ابوالفضل غیرتمند وآزاده زندگی کنم .

راستی چند ساله که ماه محرم رو درک کردیم ؟چقدر پای منبر مراسم حسین نشستیم ؟چقدر داستان  کربلا رو شنیدیم؟ چقدر گریه کردیم؟چقدر سینه زدیم وحسین حسین گفتیم؟چقدر کفتیم که اگه ما بودیم یاریت می کردیم؟

شاید بگیم خوب خیلی پای منبر نشستیم و سینه زدیم.خیلی حسین حسین گفتیم وگریه کردیم.اما واقعاًحسین رو درک کردیم اگه واقعاًما بودیم تو کربلا می موندیم یا که نه اون وقتی که هوا تاریک شده بود وامام حسین(ع)فرمودند که هر کی می  خاد بره می تونه بره ما هم می رفتیم .ما هم شاید شکممون از حرام پر باشه.

اصلاًبه من ربطی نداره شما چی کار می کردین .به خودم می گم .الان هم خورشیدوهم زمین دارن همون جوری که موقع امام حسین(ع)می چرخیدن می چرخن دیگه الآن هم ظلم هست الآن هم یزید هست الآن هم شهید و شهادت هست.الآن هم جنگ شیطون و نفس هست و من چقدر تلاش کردم تا تو این جنگ پیروز بشم اگه گفتم دوست دارم مثل اربابم باشم چه قدر تلاش کردم اگه گریه کردم و گفتم می خام حسینی باشم آیا قدر گریه هام رو دونستم آیا مثل زینب که با اون همه شرایط سخت هیچوقت نماز های نافله  اش رو.حجابش رو آرمانش رو ترک نکرد من تونستم پیرو آرمانها و اهدافش باشم یا نه اصلاًمعلوم نیست چیکار میکنم نماز واجبم رو حجابمُ.و... .

حالا هی بشینم بگم حسین بگم ابوالفضل بزنم تو سرم. خودم رو خونی کنم .بعد این ده روز باز همون آش وهمن کاسه. بازم گناه؟آیا اصلاًارزشش رو داره جز اینکه اربابم رو شرمنده کنم که مثلاًبهش بگم شفیع من پیش خدا باش .

هی دل...

این ماهها که میشه جامعه کمی خوبتر میشن .آدم واقغاً نسیان گر وفراموشکاره.فقط چند روز یادش می مونه که به خداچی قول داده .بعد چند روز میشیم همون آدم قبلی.بد اخلاق.چشم چرون.بی ادب و .... .

خدایا ما را در راه راست ثابت قدم بدار.

 

فکر کنم هر چی کمتر بگم بهتره که معلوم نیست دستم رو صفحه کلید چیکار میکنه.

و دیگر هیچ جز اینکه کمی مهربانتر باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 3:26  توسط مهدی  |